تبلیغات
آیسان و عمو ایبو
آیسان و عمو ایبو
کودک درون هر کس مهم ترین شخصیت وجودی است یادتون نره

مریم دوست مامی من هست که سالهاست اینجا با خانواده اش زندگی میکنه یه مادر خوب و گل هم داره که پارسال سرطان گرفت و کلی همشون بهم ریختن و کلی شیمی درمانی و حالا یه ماه پیش هم سکته ی مغزی کرد و چشمهاش رو از دست داد یعنی اینکه درست نمی بینه یعنی اصلا نمی بینه مثل برفک می بینه و فقط نور رو می بینه- یعنی کارهاش رو هم نمی تونه انجام بده

سرطان و نابینایی - وحشتناکه نه؟

همه چی زندگیش بهم ریخته - خودش هم یه پسر 4 ساله داره - از شوهرش هم جدا شده و تازه یه خواهر نه ساله هم داره - خودش هم بیست و شش سالشه - خیلی دلم براش می سوزه البته باید دعا کنم که مامی مریم خوب بشه

خیلی دلم گرفت و گفتم به مامی خودم که ببین مشکل تو هیچی نیست که این همه ناله میزنی ها - ببین اگر همچین مشکلی داشتی چیکار می کردی؟

شما هم براش دعا کنین که حالش خوب بشه - چشمهاش برگرده حالا تا شیمی درمانی

خدایا - چشمهای مامان مریم رو بهش برگردون

خدایا - سلامتی رو به مامان مریم برگردون

خدایا همه ی پدر و مادرا رو سلامت نگه دار

 

الهی آمین






نوشته شده در تاريخ جمعه 23 مرداد 1388 توسط لیلا ارشد

خیلی وقته كه ننوشتم یعنی می خواستم بنویسم اما نشد كه بنویسم

از دست مامی و عمو ایبو دارم دیوونه میشم - اینا هم همدیگه رو دوست دارن هم اینكه مامی از عمو یه انتظاراتی داره كه عمو الان شایدی نمی تونه انجام بده - شاید وقت می خواد كه انجام بده - اما تقصیر عمو هم هست همش شعار میده كه من نمی تونم نمی تونم - الان وقتش نیست - مامی هم كه می بینه عمو حتی حتی حاضر نیست یه تكونی به خودش بده اعصابش بهم می ریزه و خدا میدونه دیگه چی میشه - چشماش برق میزنه البته نه از اون برقای خوشحالی از اون برقایی كه میخواد زمین و زمان رو بهم بریزه - بعدش دیگه با عمو بحث می كنه عمو رو میبره زیر رادیكال و بعدش هم عمو خل میشه و لجبازی میكنه من فكر كنم اینا به جای اینكه بالای سی سال سن داشته باشن جفتشون همسن من هستند

خلاصه دیوونه شدم از دستشون - یه روز میگن خب تا آخر آگوست با هم تماسی نداشته باشیم - بعد عمو منو بهانه میكنه برام پیام می فرسته بعد مامی می شینه جای من و جواب میده و كلی قربون صدقه ی عمو میره - بعد همدیگه رو می بینن و بعدش هم كه معلومه از اینكه عمو بقول خودش لاكپشتی حركت میكنه و مامی انتظار داره كه بیشتر شبیه خرگوش باشه لجش می گیره و دوباره روز از نو روزی از نو

حالا مامی می دونه كه بدون عمو براش سخته البته اینو من هم نمی دونم كه آیا برای عمو هم بدون مامی سخت هست یا نیست؟

البته بقول این انگلیسا ماجراشون خیلی complecated هست یعنی قاطی پاطیه - داستان و بازی  اصلا خیلی بو داره - نمی دونم اصلا سال دیگه همچین موقعی من عمو ایبو رو  دارم یا ندارم ؟ اما هرچی باشه اون اسمم رو انتخاب كرده و من خیلی خیلی دوستش دارم

براشون دعا كنین و یه جفت عقل سالم و كمی هم جسارت بخواهید

دوستتون دارم

آیسان

 






نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 مرداد 1388 توسط لیلا ارشد

اونقدر اتفاقات عجیب و غریب توی این مدت افتادو اونقده مامانم هی شاد شد و هی غمگین و اونقدر من باهاش گریه كردم كه دیگه حوصله ای برام نموند كه چیزی بنویسم

رفته بود رای داده بود بعد از مدتها و بعدش هم همه چی بهم ریخت و كلی گریه كرد و آه و ناله كرد و كمی هم داد كشید اما به كجا كشید دادهاش به هیچ جای هیچ جا

عمو جونم هم همش یا قاطی میكنه یا حالش بهتر میشه اصلا معلوم نیست این بزرگترا چرا اینطوری میشن - همش می گن پریودیم - مگه مردها هم پریود میشن اما مثل اینكه میشن - اما هر روز و بعدش هم نمی تونن زودی خوب بشن

هوا هم اونقدر گرفته و گرمه كه من دلم واقعا هوای خنك می خواد

امروز مامانم توی فیسبوكش نوشت كه دلم هوای خنك می خواد - آسمان خنك در شهر و هوای خنك در آسمان زندگیم - قشنگه نه؟ من خوشم اومد

اما شاید پاییز بیاد و كمی هوای شهر خنك بشه و شاید هم یه اتفاقاتی بیافته كه كلا هوای شهرها خنك بشه و یا حتی ممكنه كه پاییز هم بیاد اما هنوز هوای شهرها دم كرده و مرطوب و خفه كننده بمونه

اما می خوام برای مامانم و عمو جونم دعا كنم كه هوای زندگیشون به زودی خنك بشه فكر می كنین كه بشه؟

اگر هوای اونا خنك بشه من هم حالم بهتر میشه می تونم بدوم - بازی كنم و از ته دل بخندم

الهی آمین






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 تیر 1388 توسط لیلا ارشد

سلام - مامانم میگه نه اینكه اصلا سلام نمی كنی نه اینكه همش سلام میكنی مگه بده؟

مامانم امروز كار جدیدش رو شروع كرد و بدبختی من هم شروع شد كه برم مهد كه اصلا اصلنی دوست ندارم - البته می دونم كه خودش هم ته دلش داشت بهش خوش می گذشت كه توی خونه بود و هروقت دلش میخواست می خوابید و بلند می شد و عمو ایبو رو هم بیشتر می دید - البته آدم اگر توی خونه بمونه و پول هم نداشته باشه بهش خوش نمی گذره - می گذره؟

حالا كه امروز شروع كرده و باید بد نباشه چون اخلاقش بهتره و كمی هم لبخند میزنه كه جای قبلی كه همون داماك باشه بود اصلا دیگه لبخند نمی زد همش قیافه اش تو هم بود و منو دعوا می كرد

البته عمو ایبو هم یه ذره خودش میگه دپرسه كه مثل اینكه یعنی افسرده مشكلات بزرگ داره و همین هم روی اخلاق مامانم تاثیر میزاره

هوا هم خیلی گرمه یه ذره هوا با جهنم فرق داره حالا نگین مگه جهنم رفتی؟ خب شنیده ها اینطوریه

تا بعد بای بای






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 10 خرداد 1388 توسط لیلا ارشد

این روزا مامانم خیلی فکرش مشغوله - همش فکر میکنه که بره رای بده یا نه؟ با دوستاش که حرف میزنه فهمیدم که میگه دوازده ساله که رای نداده و سکوت کرده و اگر الان بره رای بده چطور میشه؟

شاید یه حرکتی رو انجام دادن بهتراز سکوت کردن باشه

اونقدر خبرا رو میخونه و وبلاگهای فارسی رو میخونه تا بتونه یه کمی بفهمه چه خبره؟

هرچند که همیشه هم میگه این خبرا خیلی هاشون سوخته است که البته من نفهمیدم یعنی چی سوخته شاید قبلا آتیش گرفته و الان فقط یه چیزی مونده باشه که نمی دونم چی هست؟

اما حالا تا اون جمعه که باید بره رای بده خدا میدونه که نظرش عوض میشه یا نه؟

منم یه ذره سیاسی شدم نه؟ این یعنی آدما بزرگ شدن؟

البته عمو ایبو هم می خواد بره رای بده اما بیشتر برای اینکه مهر بخوره توی شناسنامه اش که البته فک نکنم فایده ای هم داشته باشه حالا شاید اونم نظرش عوض بشه

امروز عصری باهاش بودم رفتیم بیرون خیلی بهم خوش گذشت






نوشته شده در تاريخ جمعه 8 خرداد 1388 توسط لیلا ارشد

دیروز بعد از مدتها مامانی منو برد کنار دریا اما از شانس بد من یا بد اون نمی دونمی ها آب کثیف بود و نمی شد رفت توی آب اما یه چندساعتی کنار ساحل بودیم و مامانم کتاب می خوند و موزیک گوش می کرد و من هم شن بازی و اینا و هرچی هم بهش اصرار کردم که بابا بیا یه بازی با این کوچولوی ناز بکن نکرد و فقط اخم کرد

خونه هم که میاد و بیکاره دیگه یا داره سی وی می فرسته این طرف اون طرف یا این وبلاگها ی ایرونی رو میخونه که پره از تبلیغات انتخاباتی و با کفر شدیدی که بهش دست میده شروع میکنه به کامنت گذاشتن و یه دور هم میخونه و بعد می فرسته  میدونین چون فکر میکنه خانه از پای بست ویران است باید یه تغییرات کلی انجام بشه وگرنه هرکی که بیاد همون اصول رو با کم و زیاد ادامه میده حالا ممکنه قیافه اش بهتر باشه یا بهتر لباس بپوشه و کمی هم بهتر حرف بزنه اما مهم اینه که پول ملت ایران به جاهایی میره که نباید بره و روز به روز مردم بیچاره تر میشن و هم اینکه همه توی خارجه میگن ایرانی ها تروریستن ملت خطرناکی هستن

خداییش توی مدرسه ی ما حتی این هندی ها هم میگن ایرانی ها عجیبن یا اینکه حال رئیس جمهور خوشگلتون چطوره؟

من ناراحت میشم

:(

 

 






نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 توسط لیلا ارشد

سلام یه مدتی نبودم یعنی بودم اما خونه اینترنت نداشتیم و بعدش هم یه اتفاق بد برای مامانم افتاده چونکه تب اخراجی ها مامانم رو هم گرفت و خلاصه یه ده روز پیش به جمع اخراجی ها ملحق شده یه ذره حالش خوب نبود اما دوباره پا شد و شروع کرد خیلی رو داره از این کارش خوشم میاد

البته توی اون شرکت هم خیلی خسته شده بود

عمو ایبو خیلی بهش دلگرمی داده اما یکی میخواد به عمو دلگرمی بده آره اونم داره میره تب تغییرات اون رو هم گرفته شاید برگرده وطن

خدا می دونه

من هم خوشحالم که فعلا مدرسه نمیرم هرچند توی خونه حوصله ام خیلی سر میره ها

اما یه جورایی هم بد نیست

هر روز برای مامان دعا می کنم که یه کار خوب پیدا کنه

بالاخره زندگی خرج داره و راستش رو بگم بیشتر برای خودم دعا می کنم چونکه یه دختر کوچولو مثل من دوست داره خیلی چیزا داشته باشه و خیلی جاها بره اما با جیب خالی که کسی اونو نمیبره میبره؟

شما هم دعا کنین






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 توسط لیلا ارشد

سلام - امروز مامانم حالش خوب نیست - بگو کی خوب هست؟

خاله سارا حالش خوب نیست

خاله ماه پری خوب نیست

خاله فرزانه خوب نیست

خدای من پس کی حالش خوبه هرکدوم هم یه مشکل دارن یا چند تا مشکل اما بیشتر مشکلاتشون دور پول پول و باز هم پوله این بحران اقتصادی جهانی مال دهکده ی جهانی بدجوری روی همه تاثیر گذاشته و همه چی رو داغون کرده

قبلا که با مامانم نمی شد حرف زد الان دیگه اصلا

دیگه نمی خواد عمو ایبو رو ببینه برای اینکه عمو ایبو بتونه بهتر زندگی کنه

دلم برای جفتشون می سوزه طفلکی ها اصلا نمی دونن چیکار بکنن که خوب باشه

برای همشون دعا کنین و برای من هم که یا یه اتفاق خوبی بیافته و عمو و مامانم کنار هم قرار بگیرن یا یه خونواده ی خوب منو به فرزندی قبول کنن

دوستتون دارم

آیسان خوشگله

 






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388 توسط لیلا ارشد

دیشب بازم این کولر خونه مون درست نبود رفتیم خونه ی خاله ام و موندیم - این فیلم مامامیا خیلی قشنگه - پارسالی مامان اینا رفته بودن سینما و دیده بودن و من هم دیده بودم اما اون موقع خوشم اومده بود اما دیشب بازم دیدم و بیشتر خوشم اومد

هم آهنگهاش قشنگ بود

هم مناظر خوشگل بود

هم آخرش خوب عشقی تموم شد

اما بازم توش صبر بود و فکر

صبر کردن خیلی سخته نه؟ چون وقتی که خیلی زیاد صبر بکنی و بعد اگر اون چیزی که منتظرش هستی بهت برسه ممکنه دیگه اون شوق و ذوق اولش رو نداشته باشی و برات خیلی لذت بخش نباشه

برای من که اینطوری هاست

امروز هم هوا گرمه و کمی خفه کننده

امیدوارم امروز روز خوبی باشه برای همه و برای من که آیسان جونی هستم

 






نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 توسط لیلا ارشد

وای وای هوا خیلی خیلی گرم شده یه جورایی که نمیشه نفس کشید اما امروز صبحی یه کمی می شد نفس کشید

توی این هوای گرم قرار شد که دیگه عمو ایبو بره چون نمی تونه اونجور که باید و شاید با ما باشه چون نمیشه

من خیلی گریه کردم اما مامانم فقط نگاه کرد

البته بیشتر پیشنهاد خودش بود دیگه زار زدن نداشت اما من می دیدم که روحش یواشکی داره گریه می کنه

اما بهتره کمی فرصت بدن شاید یه کمی بهتر بشه همه چی و شاید هم اصلانی نشه

نمی دونم

اما واقعا دوست دارم که با عمو ایبوم باشم با اون لبخند خوشگلش

عمو اگر اینو می خونی برام یه پیغوم بزار که همه بدونن تو واقعی هستی و مال رویا و خوابهام نیستی

دوستت دارم عمو جونی به اندازه ی اگه گفتی؟؟؟ ستاره ها

آیسان جونی






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 توسط لیلا ارشد

یه مدته که مامانم اونقده الکی سرش شلوغه که نمیزاره من یه دو خط بنویسم

خونه مون رو عوض کردیم و همه چی بهم ریخته است - اینترنت هم خونه نداریم تا بره و قرارداد ببنده و پول بده

سرکارش هم اونقده مشغوله که نمیزاره من فقط یه دقیقه بشینم الان هم رفته سیگار بکشه که من تندی اومدم و نشستم

بهتون نگفتم عمو ایبوی خوشگلم اومد و دیدمش و باز هم می بینمش اما الانی یه مشکلی هست که نمی تونه مثل سابق با ما باشه اما همونقده که قبلا ما رو و مخصوصا منو دوست داشت دوست داره و بهمون می رسه

خیلی خیلی دوستش دارم

هوا هم خیلی گرم شده و هی به مامانی می گم منو ببر دریا میگه نه

ببر پارک  آبی میگه نه

یکی بیاد منو به فرزند خوندگی قبول کنه اما شرط مهمش اینه که مهربون باشه و پولدار

دوستتون دارم

آیسان جونی






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 توسط لیلا ارشد

سلام از دست این مامانم خسته شدم

بعد از یکماه عمو جونم برگشت و دیدمش اگه بدونین این مامانم از دیروز تا امروز ظهر چقده مثل قاطر جفتک انداخته؟

احصاب برام نزاشته - آخه یکی نیست بهش بگه - مگه دوسش نداری؟

مگه اون ترو دوس نداره؟

یه ذره صبر نداره - حالا یا میشه یا نمیشه

فقط بلده شعار بده همین

از دستش خسته شدم - همه ی مامانا از دست بچه هاشون خسته میشن من از دست این مامان زبون نفهم که همش جفتک میزنه خسته شدم

طفلک عمو جونم رو کلی ناراحتش کرد

غصه دارش کرد

آخه که چی؟ یکی نیست بهش بگه خفه شو

باید این عمو جونم یه ذره سرش داد بزنه و اگه دید بازم پررو بازی درمیاره یکی هم بزنه توی گوشش

وای چقده من خشن شدم

آخه تحمل ندارم حتی صدای عمو جونم رو ناراحت بشنوم

بعد یه عمر یه عمو جون باحال پیدا کردم اما حالا این مامان قاطر نشان همه چی رو داره خراب میکنه

این همه سال دویدی و دویدی به هیچ جا هم نرسیدی

حالا اگر یه ذره ساکت بشینی و حرف نزنی و این همه کل کل نکنی

یه وقت خدای نکرده میگن لالی؟؟؟؟؟

شما بگین من از دست این مامانی قاطری چیکار کنم؟






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388 توسط لیلا ارشد

میگم برام باربی بخر - میگه پول ندارم

میگم منو ببر پارک آبی - میگه پول ندارم

میگم برام اون لباس صورتی خوشگله رو بخر - میگه پول ندارم

خسته شدم از دست این مامان بی پول

یه شوهر پولدار هم نمیاد اینو بگیره حداقل من یه ذره بهم خوش بگذره البته باید بگم که اصلا هیچ شوهری براش پیدا نمیشه چه پولدار چه بی پول

خب همه چی داره روی دل کوچولوم می مونه

حالا بزار عمو ایبو بیاد شاید اون برام بخره یه چندتایی از این تقاضاهای کوچولوی منو - میخره؟؟؟؟

 






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 فروردین 1388 توسط لیلا ارشد

وقتی که همسن من بودین دروغ می گفتین؟

الان چقده دروغ می گین؟

آدم بزرگا یه دروغهایی میگن که آدم شاخ درمیاره - مرتب هم تکرارش می کنن

و گاهی این دروغا در مورد خودشونه یعنی مثلا خودشون رو خیلی بهتر و باحالتر و اینا معرفی می کنن اما چرا؟؟؟؟

میگن اگر کسی این کار رو مرتب بکنه یعنی اینکه مشکل شخصیتی داره درسته؟

اما بعضی دروغا مصلحتی هست برای اینکه جنگ و دعوا نشه و بعضی دروغا هم برای اینه که مثلا اگر مدیر یه شرکت هستی کارمندات رو خر فرض کنی و گاهی وقتا بعضی دروغا هم برای اینه که به خودت امیدواری بدی

طبقه بندیم درسته؟؟

:)

 

 






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 فروردین 1388 توسط لیلا ارشد

من خبر نمی نویسم یا گزارشی جالب از جایی یا کسی

من از خودم و آدمای دور و برم می نویسم شاید مثل خیلی های دیگه

گاهی وقتا به این فکر می رسم که آیا همین حق من از زندگیه؟

همیشه یک مانع بزرگ - همیشه یک اما و اگر و شاید و اینا؟

شاید نوع تفکرم اینه که این اماها و شایدها و اگر ها و صبر و صبر رو به خودش جذب می کنه و باعث میشه که همیشه حالت گیجی داشته باشم اینکه تکلیف روشن نیست اینکه نمیدونی واقعا چی میشه نه اینکه همه بدونن چی میشه اما دیگه نه اینطور

خسته ام خیلی خسته ام

و کلافه از این همه بازی از این همه و از همه بیشتر از خودم

شاید یک مدت استراحت فکری بد نباشه کمی واقعا خلاص و سپردن خویش به رودخانه البته کمی و بعد تعیین مقصد تا رودخونه خودش ببره بدون هیچ تلاش مضاعفی

خدایا خسته ام خیلی خسته ام

 






نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 فروردین 1388 توسط لیلا ارشد
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار سايت